تبليغاتX
نازنین عاشق
نازنین عاشق

 

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق توبود
خیلی سخته اونی که واسه چشات میمیره ، بره و دیگه سراغی از تو و اون چشات نگییره

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی ، امّا وقتی که بهار شد ، یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی ، وسط راه امّا از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ، ولی وقتی که رسیدی اونجا ، ببینی روز شده دوباره

 
 اگه قلبمو شکستی به فدایه یک نگاهت
 
این منم چون گل پرپرکه نشستم سر راهت
 
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
 
اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم
 
اگه عاشقی یه درده چه کسی این دردو ندیده
 
تو بگو کدوم عاشق رنج دوری نکشیده
 
اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم
 
میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم
 
تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند
 
تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
 
چی بگم وقتی که عاشق زخمی تیغه هلاکه
 
همه بال و پر زدنهاش قصه مرگی رو خاکه
وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت...
وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد...
وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم
و بگم که چقدر دوست دارم ...
هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت.

اينجا سرودن چه سخت است بدون وجود تو، بدون ياد تو ...
با عشق همنشين بودن چه سخت است بي نام آيينه وار تو ...
گاهي دلم نمي تپد و عبور پاك ملكوتي تو را در كنار رنگين كمان خوبي ها نمي بينم...
اينجا هر وقت عطر ياد تو در خونه جونم نمي پيچه انگاري خودمو گم كردم!
و از اوون به بعد مهلتي پيدا نمي كنم براي پيدا كردن خودم...
اينك شب از راه رسيده، كسي پشت درهاي بسته غريب، ترانه مي خواند...
«من براي تو مي خونم هنوز از اين ور ديوار ...»
بعضي شب ها صداي پر احساستو با گوش جان مي شنوم كه فرياد مي كند كه كجاست آن منِ افلاكي تو ...
گاهي از تنهاييت مي خواني و گاهي از عشق، گاهي طلب، گاهي استغنا...
گاهي فنا و گاهي بودن محض.
از عشق كه مي خووني انگار من و به جايي دور از تصور مي بري...
هرچند که تو نيستي اما هر شب صداي تو براي من شعر مي‌خواند و با هم سفر مي‌رويم.

                

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:2

|+|

http://baharegharib.blogfa.com