تبليغاتX
نازنین عاشق
نازنین عاشق

این وبلاگ هم تعطیل شد

یه سلام به همه دوستای گل خودم همه اونایی که توی این چند وقت مرتب به من سر میزدید منو مورد لطف خودتون قرار میدادید و با حرفهای قشنگتون دلداریم میدادید. اگه وبلاگم و دیده باشید توی این چند وقتی که این وبلاگ و قبلش وبلاگ پرشین بلاگم رو داشتم هر شب توش یه پست جدید میذاشتم دلتنگیهامو توش مینوشتم و غم و غصه هام و با شما دوستای عزیزم پر میکردم .

می دونم وبلاگم غیر از غم و غصه چیزی نداشت ولي هميشه بهم سر ميزديد و با مهربوني دلداريم ميداديد از همتون ممنون .

ولي ديگه ميخوام توي اين وبلاگ چيزي ننويسم ميخوام تعطيلش كنم .

از روز تولد امير كه بهم زنگ زد و همه چيزايي كه توي اين چند وقت وا سم سئوال بود يه جورايي برطرف شد به حرف خيلي از شما دوستام رسيدم .

اون شب به همه سئوالهام جواب داد به غير از يكيش كه من هميشه ازش ميپرسيدم و اون يه جورايي از جواب دادن طفره ميرفت .اين كه واسه چي با من دوست شد ؟  ولي اون شب ديگه براش جوابي نداشت كه بده . 2 سال و نيم باهاش دوست بودم ولي اون حواسش جاي ديگه بود .

هميشه از يك مشكل حرف ميزد كه قرار بود بعد بهم بگه اون بعد بالاخره رسيد و اون مشكل هميشگي وجود يه دختر ديگه بود . ميدونم كه بالاخره يه روزي مياد اينجا و اينا رو ميخونه واسه همين دارم اينا رو اينجا مي نويسم .

امير جان من اون خوشگلي كه تو ميخواستي رو نداشتم ، بابام پولدار نبود ، نمي تونستم پول به پات بريزم ولي يه چيزايي  داشتم كه تو ازش قافل بودي . يه قلب پاك ، نجابت ، انسانيت ، مهربوني  به نظرت اينا چيزاي كميه ؟ حاضر بودم تا آخر عمر در كنارت بمونم من برعكس تو اون چيزايي كه برات ملاك بود رو نمي خواستم ولي حيف تو هيچكدوم از اينا رو نديدي راستش و بخواي تو منم توي زندگيت نديدي تموم اون روزايي كه با من بودي با ديگران بودي و من فكر مي كردم تو فقط مال مني .

با رفتنت دلم شكست ، يه جورايي خورد شدم ، همه بهم گفتند ديدي گفتيم امير تو رو نمي خواد گفتم اشتباه ميكنيد . همه گفتند واسه كسي بي تابي كن كه لياقت اين همه عشق را داشته باشه بهشون گفتم امير من لياقتش و داره واسه همين اينقدر بي تابي ميكنم . گفتند نفرينش مي كني گفتم نه دعا مي كنم كه خوشبخت بشه . توي اين چند روزي كه فهميدم اصل قضيه چي بوده آب شدم كلي لاغر شدم همه بهم ميگند چي شده ولي ديگه نمي خوام بگم اينم از غصه امير بوده ولي اين دفعه مي خوام ديگه فراموشت كنم واسه هميشه .

حالا هم هيچ كاري ديگه نمي تونم بكنم نه ديگه برات مي نويسم نه به خاطر روزاي از دست رفتم غصه ميخورم ميخوام ديگه به آينده فكر كنم به روزاي خوبي كه در آينده دارم . ديگه مي خوام بگم بي خيال هر چي غم و غصه است . ديگه ميخوام زندگيم و عمر باقيمانده ام را با خوشي بگذرونم 30 سال از عمرم رفت نفهميدم خوشي چيه مي خوام حتي اگه يك سال ديگه هم از زندگيم مونده اين يك سال و شاد باشم .

در آخر فقط ميگم ايشاا... كه خوشبخت بشي و زندگي خوبي داشته باشي ميدونم كه حتي به من فكر هم نمي كني ولي من دوستت داشتم . حيف كه اينو نفهميدي .  

 

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 11:33

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

تا آخرين لحظه ، زندگي را دوست خواهم داشت

آسمان ، آبي و آرام

زمين ، سبز و قشنگ

زندگي ، جاري و زيبا

در كوچه پس كوچه هاي عاشقانه مي گردم

شايد شعري ، مصرعي ، حرفي و ترانه اي بيابم

تا بيابم جمله اي براي وصف احوال درونم

عاشقانه گويم يا عارفانه ؟

غزل سُرايم يا ترانه ؟

چه قصه اي گويم از حكايت زمانه ؟

زندگي جاريست و لحظه ها زيباست

دل من به دنبال روزنه اي براي سُرودن از زندگي

شب زيباست و ستاره ها را مي شمارم

رؤيا زيباست و ترانه هايي مي سُرايم

شاعرم يا ديوانه ؟

هوشيارم يا مستانه ؟

شعر سُرايم به كُدامين بهانه ؟

زندگي جاريست ، خدا نزديك است ، عشق زيباست

پس بزن ساز و بخوان آواز زيباي قلبت را

كه ترانه اي از عشق و زندگي خواهم سُرود

تا آخرين لحظه ، زندگي را دوست خواهم داشت

و تا آخرين نفس ، اُستوار و عاشقانه خواهم زيست

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 10:52

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

زمان های قديم، وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود.
فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:
عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند ،
و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬
دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬
فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر
به احساس تمام آدم های عاشق
                                سرک می کشند ...

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 16:52

|+|

http://baharegharib.blogfa.com