نازنین عاشق |
|
امروز تولد توست عزیزه من گله من تولدت مبارک عزیز شدی تو گل شدی شدی مثله عروسک عزیزه من گله من تولدت مبارک رو سقفه این اتاقه یه عالمه ستاره میخوام تولدت رو جشن بگیرم دوباره فشفشه های روشن بادکنکای رنگی
وقتشه که فوت کنی شمع هاروخاموش کنی شادی رومهمون کنی غم روفراموش کنی نگاه نکن اینقده تو اینه خودت رو بیا ببر عزیزم کیکه تولدت رو
روز تولدت مبارک ! روز میلادت مبارک ای ستاره آسمان دل تنگی ام مبارک باد!تو ای تک واژه ی پرمعنای وجودم چه خوش آمدی تا ما را گردانی و حیران سازی ! روز تولدت خجسته باشد ای که هر ثانیه طلوع چشمانت غروبی غم انگیز در دلم رخ میدهد ! گاه و بی گاه به این می اندیشم که تو چگونه هستی؟ به این می اندیشم که کدامین خدا تو را متولد کرده تو را تا روزی چنان ما را عاشق کنی که با هر لحظه ندیدنت دیوانه وار به سوی مرگ برویم ! چه کسی را خلق کرده تا نگاهش وجودم را تسخیر کرده و لبخندش چشمانم را میگریاند صدایش بغضم را در گلو می فشرد و هر چه و هر چه در توست همه و همه ان قدر خوش نیکوست که جز تپش قلبم چیز دیگری ندارد . روز تولدت شاد باشد برایت ای عشق تو شادی کوچک قلبم !و چه تلخ است برایم روز میلادت که حتی نمی توانم ثانیه ای تو را در کنارم داشته باشم . و چه عذاب آور است که بخواهم این روز را برای کسی که عشقش چنان در وجودم لانه کرده را از قلب کوچکم که بدون تو میمیرد بی تو جشن بگیرم . ان جشن عذاست ! عذای نیامدن و تنهایی ام !باشد روزی که در کنارت میلادت را جشنی بگیریم !هدیه ام به تو سبدی از عشق و محبت از انتهای قلبم که تو از همه ی آن ها بی نیازی . هدیه ام به تو لبخندی که این روز ها بی تو داشتنش فراموشم شده هدیه ات چند جمله کوتاه که آن چه حرف دلم به اندازه ی یک دنیاست رو به تو بگوید: بی تو خزانی بی برگم . عاشقت هستم پس بیا که دیگر حتی ثانیه ای بی تو دوام نمی آورم و میلادت مبارک که خوش آمدی و من را عاشق خودت گرداندی تا دیگر حتی رهایی نیز ندارد باشد روزی که سال ها بعد از مرگم چنان در شادی و سرور به زندگیت ادامه بدهی بی ان که اندوهی بر تو بیاید . تولدت مبارک عشقم !
روز تولد تو شد تولدت مبارک
من کیم عاشق و سرگشته لحظه های تو
امیر جان عزیزم تولدت مبارک گلم ایشاا... که ۱۲۰ ساله بشی
نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 12:3 |+|
نوشته شده توسط مهناز تاریخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 21:27 |+|
بیا به خونه ی دلم ، که آشناترین تویی نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 23:2 |+|
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی ، امّا وقتی که بهار شد ، یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی ، وسط راه امّا از عشق یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ، ولی وقتی که رسیدی اونجا ، ببینی روز شده دوباره اينجا سرودن چه سخت است بدون وجود تو، بدون ياد تو ... نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:2 |+|
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 21:13 |+|
بیا در کوچه باغ شهر احساس نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 21:12 |+|
من از این فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم ... هر روز در دفتر قلبم غم را نقاشی میکنم و برای دلم که پر شده از قصه های تلخ زمانه لالایی مرگ میخوانم دیگر صمیمانه ترین آوازها هم مرا به وجد نمی آورد در دلم عشق مرده است اشک هایم بهانه ای است برای تسکین درد جانکاه قلبم درون سینه ام پر از مهر است ولی چشمانم تشنه محبت زمانه دست سخاوتش را به سویم دراز کرده و هر چه توانسته است مرا از غم لبریز کرده است . نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 22:39 |+|
گـَر فاصله ای هست میان من و تو نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 0:1 |+|
امشب از آسمان دیده تو نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 22:16 |+|
نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 21:52 |+|
ناگهان، صدای باد در گوشهایم می پیچد، و طنینی هولناک را یکباره در وجودم بیدار می سازد نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 23:19 |+|
این آخرین تلاشمه نوشته شده توسط مهناز تاریخ شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 21:19 |+|
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 23:19 |+|
عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت بردهاند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم ميزني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور ميشود. زمان ميوزد و در مسير ثانيهها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم. نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 22:51 |+|
سرگذشت گل غم تا در این دهر دیده کردم باز نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 22:0 |+|
من ديگه حوصله عاشقي رو ندارم نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 22:13 |+|
بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تار وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره از همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادم فکر می کردم می رسی یه روزتو بی کسیم به دادم گفتن لحظه آخرواسه من هنوز سواله دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیاله لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه هیچ کی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده بی وفایت هنوزم تو رو از دلم نرونده چشم براه تو می مونم تا که برگردی دوباره می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره گفتن لحظه آخرواسه من هنوز سواله دیدن دوباره تو فقط تو خواب و خیال رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه هیچکسی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه تا وقتی که زنده هستم چشم براه تو می مو نم تو دیگه رفتی که رفتی نمی یای پیشم می دونم اما هر کجا که هستی من و تو دلت نگهدار با چشمای خیس و گریون من می گم خدا نگهدار خدا نگهدار |