تبليغاتX
نازنین عاشق
نازنین عاشق

نازنینم ! نمي‌دانم امشب با يک سري کلمه گنگ و بي‌مصرف که در مغزم به هم مي‌پيچند چطور مي‌توانم احساس تنهاييم را به گوش تو برسانم. واژه‌ها بي‌تابند و ياريم نمي‌کنند. مي‌داني؛ تو را کم دارم و دور از تو حتي يک نقطه کور هم نمي‌توانم بر کاغذ بکشم. چشمانم هم از سر شب باراني است!
روزها چه بي‌اعتبارند. مي‌نشيني، نگاه مي‌کني، عادت مي‌کني و دل مي‌بندي. اما زمان مثل رگبار بهاري به شيشه‌ات مي‌کوبد و مي‌گذرد. بدون اراده تو و بي‌آنکه بفهمي، ندا مي‌دهد که بايد عادتهايت را رها کني. زنگ ساعت که به صدا درمي‌آيد، مسافر ساکش را مي‌بندد، هواپيما در جلوي چشمانت به افق مي‌پيوندد و به وسعت تمام عالم، غربت نصيبت مي‌شود…
نمي‌دانم سهم من از خوشيهاي زندگي کم است، يا بديها هميشه زود به سراغم مي‌آيند. نمي‌دانم هميشه تو مرا تنها مي‌گذاري يا سرنوشت من با تنهايي گره خورده است؟ افسوس که تا جامه‌اي از عشق به تن مي‌کنم، روزگار با بيرحمي آن را مي‌درد و با ريسمان جدايي وصله مي‌زند...
افسانه حيات دو روزي نبود بيش
آن هم عزیزبا تو بگويم چه سان گذشت؟
يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به کندن دل زين و آن گذشت...

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 22:22

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

 

دوستت دارم

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست
 داشتی !
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا مي‌خواستی !
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني بودی  و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را براي تو می نویسم !
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.



نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 21:42

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

این روز بدترین وتلخ ترین و نحس ترین روز عمر من بود

۱۳فروردین ۱۳۸۵

 وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت...

 
وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد...


وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم و بگم که چقدر دوست

دارم ...


هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت.

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 21:21

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

نمی دانم خورشـــــیدآرزوهـــــــایم

در کــــــدامین افـــــق پنهــان شد و

دنیـــــای عاشــــقانـــه ی مارا بــــه

دســـت بی رحــم تاریکی سپرد من

می روم و در ظلمات بدون عشـق و

آرزو بـــه انتظــــــار مرگ می نشینم

حالا که عابـــر همیشگی شــب های

تنهـایی گشــته ام با کــوله بــاری از

گـــریه هـــای بی صـــدا و پنهانی که

تنهــــــا خداونـــــــد آنـــها را می بیند

دستــــــهای پر نیـــــــــازم را بــــــــه

ســـــوی او دراز مــــی کنــــــم ......




نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 8:46

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی به  قلبت هدیه داد ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه باشی حس کنی هنوزم دوستش داری . چقدر سخته ، دلت میخواد سرت را باز به دیوار تکیه بدی که یه وقت زیرآوار غرورش همه وجودت له نشه . چقد رسخته ، تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی می بینیش هیچی به جز سلام نتونی بگی . چقدر سخته ، وقتی پشتت بهشه دونه های اشک چشاتو خیس کنند اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوستش داری

چقدر سخته ، گله آرزوهاتو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لبت بگی :

گل من باغچه نو مبارک

 Kisses Kisses Kisses Kisses Kisses Kisses Kisses  



نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 22:31

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

حال من بد نيست غم كم ميخورم

كم كه نه هرروز كم كم ميخورم

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق مي ورزم عذابم ميدهند

 خود نميدانم كجا رفتم به خواب

 ازچه بيدارم نكردي آفتاب ؟

خنجري برقلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

 دشنه اي نامرد برپشتم نشست

 ازغم نامردمي پشتم شكست

بس كن اي دل نابساماني بس است

كافرم ! ديگر مسلماني بس است



نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 23:28

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

من همونم که هميشه غم و غصه ام بيشماره

اونی که تنهاترين حتی سايه هم نداره

اين منم که خوبيامو کسی هرگز نشناخته

اون که در راه رفاقت همه هستيشو باخته

هر رفيقه راهی با من دو سه روزی همسفر بود

ادعای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود

هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه ی دقايقم شد

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن ميترسيد

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزيد

چه اثر از اين صداقت چه ثمر از اين نجاجت

وقتی كه يك  سر سوزن به وفا نکرديم عادت



نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 8:22

|+|

http://baharegharib.blogfa.com



نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 11:40

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلی پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بوديکبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد .

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند .

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام  تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد .زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست  .



نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 22:59

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

یه مدتی بود امیر شعر مشکی رنگ عشقه رضا صادقی را مرتب برای من می خوند و اصرار داشت که من این آلبوم رو گوش بدم

البته قراربود برام بفرسته ولی آخرش هم خودم خریدمش و گوش دادم بعد از اونم به یادش همه آلبومهای رضا صادقی رو گوش دادم این آهنگش هم تقدیم به خود امیر 

 Love Song Love Song Love Song Love Song Love Song Love Song Love Song Love Song Love Song Love Song 

می دونم برات عجیبه این همه اصرارو خواهش

این همه خواستنه دستات بدون حتی نوازش

می دونم دوستم نداری ، واسه تو دنیای دردم

می گذری از من ومیری ، ولی من باز بر میگردم

می دونم برات عجیبه ، من با اون همه غرورم

پیش همه بدیهات ، چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سئواله ، که چرا پیشت حقیرم

دور می شی منو نبینی باز سراغت و می گیرم

می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم

وقتی نیستیم یه جور با خیالت رازی میشم

می دونی واسه چی از تو ، بد میبینم و می خندم

تا نبینی گریه هام و هر دو چشمام و میبندم

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بد جوری تنهام

 Love Song Love Song Love Song Love SongLove Song Love Song Love Song 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 0:42

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

 

در سرزمين من عاشق بودن جنايت است در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب - روزي هزاربار سنگسار ميشود

در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجويند و دستها عطرنوازش را در تاريکيها