نازنین عاشق |
|
نازنینم ! نميدانم امشب با يک سري کلمه گنگ و بيمصرف که در مغزم به هم ميپيچند چطور ميتوانم احساس تنهاييم را به گوش تو برسانم. واژهها بيتابند و ياريم نميکنند. ميداني؛ تو را کم دارم و دور از تو حتي يک نقطه کور هم نميتوانم بر کاغذ بکشم. چشمانم هم از سر شب باراني است! نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 22:22 |+|
دوستت دارم دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 21:42 |+|
این روز بدترین وتلخ ترین و نحس ترین روز عمر من بود ۱۳فروردین ۱۳۸۵ دارم ... نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 21:21 |+|
نمی دانم خورشـــــیدآرزوهـــــــایم نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 8:46 |+|
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد ، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه باشی حس کنی هنوزم دوستش داری . چقدر سخته ، دلت میخواد سرت را باز به دیوار تکیه بدی که یه وقت زیرآوار غرورش همه وجودت له نشه . چقد رسخته ، تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی می بینیش هیچی به جز سلام نتونی بگی . چقدر سخته ، وقتی پشتت بهشه دونه های اشک چشاتو خیس کنند اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز دوستش داری چقدر سخته ، گله آرزوهاتو تو باغچه دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لبت بگی : گل من باغچه نو مبارک نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 22:31 |+|
حال من بد نيست غم كم ميخورم كم كه نه هرروز كم كم ميخورم آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق مي ورزم عذابم ميدهند خود نميدانم كجا رفتم به خواب ازچه بيدارم نكردي آفتاب ؟ خنجري برقلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد برپشتم نشست ازغم نامردمي پشتم شكست بس كن اي دل نابساماني بس است كافرم ! ديگر مسلماني بس است نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 23:28 |+|
نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 8:22 |+|
نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 و ساعت 11:40 |+|
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلی پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بوديکبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد . به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند . به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد .زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست . نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 22:59 |+|
یه مدتی بود امیر شعر مشکی رنگ عشقه رضا صادقی را مرتب برای من می خوند و اصرار داشت که من این آلبوم رو گوش بدم البته قراربود برام بفرسته ولی آخرش هم خودم خریدمش و گوش دادم بعد از اونم به یادش همه آلبومهای رضا صادقی رو گوش دادم این آهنگش هم تقدیم به خود امیر می دونم برات عجیبه این همه اصرارو خواهش این همه خواستنه دستات بدون حتی نوازش می دونم دوستم نداری ، واسه تو دنیای دردم می گذری از من ومیری ، ولی من باز بر میگردم می دونم برات عجیبه ، من با اون همه غرورم پیش همه بدیهات ، چه جوری بازم صبورم می دونم واست سئواله ، که چرا پیشت حقیرم دور می شی منو نبینی باز سراغت و می گیرم می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم وقتی نیستیم یه جور با خیالت رازی میشم می دونی واسه چی از تو ، بد میبینم و می خندم تا نبینی گریه هام و هر دو چشمام و میبندم چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 0:42 |+|
در سرزمين من عاشق بودن جنايت است در سرزمين من حوا - به خاطر يک سيب - روزي هزاربار سنگسار ميشود در سرزمين من لبها بوسه را در نگاه ها ميجويند و دستها عطرنوازش را در تاريکيها |