نازنین عاشق |
|
نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:8 |+|
هرگز من تمنا كردم كه تو با من باشي تو بمن گفتي هرگز ، هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا غصه اين هرگز كشت . نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 15:29 |+|
چه شبي بود و چه فرخنده شبي آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد كودك قلب من اين قصه شاد از لبان تو شنيد : ((زندگي رويا نيست زندگي زيبائيست مي توان بر درختي تهي از بار زدن پيوندي مي توان در دل اين مزرعه خشك وتهي بذري ريخت مي توان از ميان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست )) قصه شيريني است كودك چشم من از قصه تو مي خوابد قصه نغز تو از غصه تهي است باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم . نوشته شده توسط مهناز تاریخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:57 |+|
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی از داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید ... او که به لطف وصفای خویش گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت طو فان طعنه خنده ما را ز لب نشست کوهیم و در میان در یا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستی ست زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم ماییم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم ماییم ... ما که جامه تقوی دریده ایم زیرا درون جامه به جز پیکر فریب زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم ! آن آتشی که در دل ما شعله میکشید گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکاره ی رسوا نداده بود بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ما (( هر گز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما )) نوشته شده توسط مهناز تاریخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:18 |+|
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت ؟ جایی که داری میری مردمی داره که می شکننت نکنه قصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی . تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری قلب میزارم که جا بدی اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ میدم که بدونی برمیگردی پیشم نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:26 |+|
بر شانه هاي تو وقتي كه شانه هايم در زير بار حادثه مي خواست بشكند يك لحظه از خيال پريشان من گذشت (( بر شانه هاي تو ... )) بر شانه هاي تو مي شد اگر سري بگذارم وين بغض درد را از تنگناي سينه بر آرم به هاي هاي آن جان پناه مهر شايد كه مي توانست از بار اين مصيبت سنگين آسوده ام كند . نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:5 |+|
تو را دوست دارم I love you
نه به خاطر آنچه تو هستي not only for what you are
بلكه به لحاظ آنچه من هستم but for what I am
وقتي كه با توهستم when I am with you
تورا دوست دارم I love you
نه تنها به خاطر آنچه not only for what
توازخود ساخته اي you have made of yourself
بلكه به خاطر آنچه but for what
از وجود من ميسازي you are making of me
به خاطر آن بخش از وجودم for the part of me
كه تو در من پيدا كرده اي that you bring out
تو را دوست دارم I love you
به خاطر آنكه دست فرو بردي for putting your hand
در ژرفاي قلب من in to my heaped- up heart
كه در زير توده اي از هزاران and passing over
ناداني وسستي وناتواني پنهان بود all the foolish weak thing
ودر آن تاريكي that you cant help
زيباترين گوهرهاي هستي مرا dimly seeing there and
يافتي و به روشني آوردي for drawing out into the light
زيرا هيچ كس بيش از تو all the beautiful be longings
چنين دوردست در من that no on alse had looked
سفر نكرده بود تا اين زيبائيها راببيند quite for enough to find
تورا دوست دارم I love you
كه مرا ياري كردي because you are helping me
to make of
تا از چوبهاي خشك زندگي the lomber of my life
نه يك ميخانه |