نازنین عاشق |
|
آدرس وبلاگ جدید من نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 23:9 |+|
این وبلاگ هم تعطیل شد یه سلام به همه دوستای گل خودم همه اونایی که توی این چند وقت مرتب به من سر میزدید منو مورد لطف خودتون قرار میدادید و با حرفهای قشنگتون دلداریم میدادید. اگه وبلاگم و دیده باشید توی این چند وقتی که این وبلاگ و قبلش وبلاگ پرشین بلاگم رو داشتم هر شب توش یه پست جدید میذاشتم دلتنگیهامو توش مینوشتم و غم و غصه هام و با شما دوستای عزیزم پر میکردم . می دونم وبلاگم غیر از غم و غصه چیزی نداشت ولي هميشه بهم سر ميزديد و با مهربوني دلداريم ميداديد از همتون ممنون . ولي ديگه ميخوام توي اين وبلاگ چيزي ننويسم ميخوام تعطيلش كنم . از روز تولد امير كه بهم زنگ زد و همه چيزايي كه توي اين چند وقت وا سم سئوال بود يه جورايي برطرف شد به حرف خيلي از شما دوستام رسيدم . اون شب به همه سئوالهام جواب داد به غير از يكيش كه من هميشه ازش ميپرسيدم و اون يه جورايي از جواب دادن طفره ميرفت .اين كه واسه چي با من دوست شد ؟ ولي اون شب ديگه براش جوابي نداشت كه بده . 2 سال و نيم باهاش دوست بودم ولي اون حواسش جاي ديگه بود . هميشه از يك مشكل حرف ميزد كه قرار بود بعد بهم بگه اون بعد بالاخره رسيد و اون مشكل هميشگي وجود يه دختر ديگه بود . ميدونم كه بالاخره يه روزي مياد اينجا و اينا رو ميخونه واسه همين دارم اينا رو اينجا مي نويسم . امير جان من اون خوشگلي كه تو ميخواستي رو نداشتم ، بابام پولدار نبود ، نمي تونستم پول به پات بريزم ولي يه چيزايي داشتم كه تو ازش قافل بودي . يه قلب پاك ، نجابت ، انسانيت ، مهربوني به نظرت اينا چيزاي كميه ؟ حاضر بودم تا آخر عمر در كنارت بمونم من برعكس تو اون چيزايي كه برات ملاك بود رو نمي خواستم ولي حيف تو هيچكدوم از اينا رو نديدي راستش و بخواي تو منم توي زندگيت نديدي تموم اون روزايي كه با من بودي با ديگران بودي و من فكر مي كردم تو فقط مال مني . با رفتنت دلم شكست ، يه جورايي خورد شدم ، همه بهم گفتند ديدي گفتيم امير تو رو نمي خواد گفتم اشتباه ميكنيد . همه گفتند واسه كسي بي تابي كن كه لياقت اين همه عشق را داشته باشه بهشون گفتم امير من لياقتش و داره واسه همين اينقدر بي تابي ميكنم . گفتند نفرينش مي كني گفتم نه دعا مي كنم كه خوشبخت بشه . توي اين چند روزي كه فهميدم اصل قضيه چي بوده آب شدم كلي لاغر شدم همه بهم ميگند چي شده ولي ديگه نمي خوام بگم اينم از غصه امير بوده ولي اين دفعه مي خوام ديگه فراموشت كنم واسه هميشه . حالا هم هيچ كاري ديگه نمي تونم بكنم نه ديگه برات مي نويسم نه به خاطر روزاي از دست رفتم غصه ميخورم ميخوام ديگه به آينده فكر كنم به روزاي خوبي كه در آينده دارم . ديگه مي خوام بگم بي خيال هر چي غم و غصه است . ديگه ميخوام زندگيم و عمر باقيمانده ام را با خوشي بگذرونم 30 سال از عمرم رفت نفهميدم خوشي چيه مي خوام حتي اگه يك سال ديگه هم از زندگيم مونده اين يك سال و شاد باشم . در آخر فقط ميگم ايشاا... كه خوشبخت بشي و زندگي خوبي داشته باشي ميدونم كه حتي به من فكر هم نمي كني ولي من دوستت داشتم . حيف كه اينو نفهميدي . نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 11:33 |+|
تا آخرين لحظه ، زندگي را دوست خواهم داشت آسمان ، آبي و آرام زمين ، سبز و قشنگ زندگي ، جاري و زيبا در كوچه پس كوچه هاي عاشقانه مي گردم شايد شعري ، مصرعي ، حرفي و ترانه اي بيابم تا بيابم جمله اي براي وصف احوال درونم عاشقانه گويم يا عارفانه ؟ غزل سُرايم يا ترانه ؟ چه قصه اي گويم از حكايت زمانه ؟ زندگي جاريست و لحظه ها زيباست دل من به دنبال روزنه اي براي سُرودن از زندگي شب زيباست و ستاره ها را مي شمارم رؤيا زيباست و ترانه هايي مي سُرايم شاعرم يا ديوانه ؟ هوشيارم يا مستانه ؟ شعر سُرايم به كُدامين بهانه ؟ زندگي جاريست ، خدا نزديك است ، عشق زيباست پس بزن ساز و بخوان آواز زيباي قلبت را كه ترانه اي از عشق و زندگي خواهم سُرود تا آخرين لحظه ، زندگي را دوست خواهم داشت و تا آخرين نفس ، اُستوار و عاشقانه خواهم زيست نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 10:52 |+|
زمان های قديم، وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 16:52 |+|
امروز تولد توست عزیزه من گله من تولدت مبارک عزیز شدی تو گل شدی شدی مثله عروسک عزیزه من گله من تولدت مبارک رو سقفه این اتاقه یه عالمه ستاره میخوام تولدت رو جشن بگیرم دوباره فشفشه های روشن بادکنکای رنگی
وقتشه که فوت کنی شمع هاروخاموش کنی شادی رومهمون کنی غم روفراموش کنی نگاه نکن اینقده تو اینه خودت رو بیا ببر عزیزم کیکه تولدت رو
روز تولدت مبارک ! روز میلادت مبارک ای ستاره آسمان دل تنگی ام مبارک باد!تو ای تک واژه ی پرمعنای وجودم چه خوش آمدی تا ما را گردانی و حیران سازی ! روز تولدت خجسته باشد ای که هر ثانیه طلوع چشمانت غروبی غم انگیز در دلم رخ میدهد ! گاه و بی گاه به این می اندیشم که تو چگونه هستی؟ به این می اندیشم که کدامین خدا تو را متولد کرده تو را تا روزی چنان ما را عاشق کنی که با هر لحظه ندیدنت دیوانه وار به سوی مرگ برویم ! چه کسی را خلق کرده تا نگاهش وجودم را تسخیر کرده و لبخندش چشمانم را میگریاند صدایش بغضم را در گلو می فشرد و هر چه و هر چه در توست همه و همه ان قدر خوش نیکوست که جز تپش قلبم چیز دیگری ندارد . روز تولدت شاد باشد برایت ای عشق تو شادی کوچک قلبم !و چه تلخ است برایم روز میلادت که حتی نمی توانم ثانیه ای تو را در کنارم داشته باشم . و چه عذاب آور است که بخواهم این روز را برای کسی که عشقش چنان در وجودم لانه کرده را از قلب کوچکم که بدون تو میمیرد بی تو جشن بگیرم . ان جشن عذاست ! عذای نیامدن و تنهایی ام !باشد روزی که در کنارت میلادت را جشنی بگیریم !هدیه ام به تو سبدی از عشق و محبت از انتهای قلبم که تو از همه ی آن ها بی نیازی . هدیه ام به تو لبخندی که این روز ها بی تو داشتنش فراموشم شده هدیه ات چند جمله کوتاه که آن چه حرف دلم به اندازه ی یک دنیاست رو به تو بگوید: بی تو خزانی بی برگم . عاشقت هستم پس بیا که دیگر حتی ثانیه ای بی تو دوام نمی آورم و میلادت مبارک که خوش آمدی و من را عاشق خودت گرداندی تا دیگر حتی رهایی نیز ندارد باشد روزی که سال ها بعد از مرگم چنان در شادی و سرور به زندگیت ادامه بدهی بی ان که اندوهی بر تو بیاید . تولدت مبارک عشقم !
روز تولد تو شد تولدت مبارک
من کیم عاشق و سرگشته لحظه های تو
امیر جان عزیزم تولدت مبارک گلم ایشاا... که ۱۲۰ ساله بشی
نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 12:3 |+|
نوشته شده توسط مهناز تاریخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 21:27 |+|
بیا به خونه ی دلم ، که آشناترین تویی نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 23:2 |+|
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی ، امّا وقتی که بهار شد ، یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی ، وسط راه امّا از عشق یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ، ولی وقتی که رسیدی اونجا ، ببینی روز شده دوباره اينجا سرودن چه سخت است بدون وجود تو، بدون ياد تو ... نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:2 |+|
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 21:13 |+|
بیا در کوچه باغ شهر احساس نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 21:12 |+|
|