تبليغاتX
نازنین عاشق
نازنین عاشق

آدرس وبلاگ جدید من

www.baharegharib2.blogfa.com



نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 23:9

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

این وبلاگ هم تعطیل شد

یه سلام به همه دوستای گل خودم همه اونایی که توی این چند وقت مرتب به من سر میزدید منو مورد لطف خودتون قرار میدادید و با حرفهای قشنگتون دلداریم میدادید. اگه وبلاگم و دیده باشید توی این چند وقتی که این وبلاگ و قبلش وبلاگ پرشین بلاگم رو داشتم هر شب توش یه پست جدید میذاشتم دلتنگیهامو توش مینوشتم و غم و غصه هام و با شما دوستای عزیزم پر میکردم .

می دونم وبلاگم غیر از غم و غصه چیزی نداشت ولي هميشه بهم سر ميزديد و با مهربوني دلداريم ميداديد از همتون ممنون .

ولي ديگه ميخوام توي اين وبلاگ چيزي ننويسم ميخوام تعطيلش كنم .

از روز تولد امير كه بهم زنگ زد و همه چيزايي كه توي اين چند وقت وا سم سئوال بود يه جورايي برطرف شد به حرف خيلي از شما دوستام رسيدم .

اون شب به همه سئوالهام جواب داد به غير از يكيش كه من هميشه ازش ميپرسيدم و اون يه جورايي از جواب دادن طفره ميرفت .اين كه واسه چي با من دوست شد ؟  ولي اون شب ديگه براش جوابي نداشت كه بده . 2 سال و نيم باهاش دوست بودم ولي اون حواسش جاي ديگه بود .

هميشه از يك مشكل حرف ميزد كه قرار بود بعد بهم بگه اون بعد بالاخره رسيد و اون مشكل هميشگي وجود يه دختر ديگه بود . ميدونم كه بالاخره يه روزي مياد اينجا و اينا رو ميخونه واسه همين دارم اينا رو اينجا مي نويسم .

امير جان من اون خوشگلي كه تو ميخواستي رو نداشتم ، بابام پولدار نبود ، نمي تونستم پول به پات بريزم ولي يه چيزايي  داشتم كه تو ازش قافل بودي . يه قلب پاك ، نجابت ، انسانيت ، مهربوني  به نظرت اينا چيزاي كميه ؟ حاضر بودم تا آخر عمر در كنارت بمونم من برعكس تو اون چيزايي كه برات ملاك بود رو نمي خواستم ولي حيف تو هيچكدوم از اينا رو نديدي راستش و بخواي تو منم توي زندگيت نديدي تموم اون روزايي كه با من بودي با ديگران بودي و من فكر مي كردم تو فقط مال مني .

با رفتنت دلم شكست ، يه جورايي خورد شدم ، همه بهم گفتند ديدي گفتيم امير تو رو نمي خواد گفتم اشتباه ميكنيد . همه گفتند واسه كسي بي تابي كن كه لياقت اين همه عشق را داشته باشه بهشون گفتم امير من لياقتش و داره واسه همين اينقدر بي تابي ميكنم . گفتند نفرينش مي كني گفتم نه دعا مي كنم كه خوشبخت بشه . توي اين چند روزي كه فهميدم اصل قضيه چي بوده آب شدم كلي لاغر شدم همه بهم ميگند چي شده ولي ديگه نمي خوام بگم اينم از غصه امير بوده ولي اين دفعه مي خوام ديگه فراموشت كنم واسه هميشه .

حالا هم هيچ كاري ديگه نمي تونم بكنم نه ديگه برات مي نويسم نه به خاطر روزاي از دست رفتم غصه ميخورم ميخوام ديگه به آينده فكر كنم به روزاي خوبي كه در آينده دارم . ديگه مي خوام بگم بي خيال هر چي غم و غصه است . ديگه ميخوام زندگيم و عمر باقيمانده ام را با خوشي بگذرونم 30 سال از عمرم رفت نفهميدم خوشي چيه مي خوام حتي اگه يك سال ديگه هم از زندگيم مونده اين يك سال و شاد باشم .

در آخر فقط ميگم ايشاا... كه خوشبخت بشي و زندگي خوبي داشته باشي ميدونم كه حتي به من فكر هم نمي كني ولي من دوستت داشتم . حيف كه اينو نفهميدي .  

 

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 11:33

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

تا آخرين لحظه ، زندگي را دوست خواهم داشت

آسمان ، آبي و آرام

زمين ، سبز و قشنگ

زندگي ، جاري و زيبا

در كوچه پس كوچه هاي عاشقانه مي گردم

شايد شعري ، مصرعي ، حرفي و ترانه اي بيابم

تا بيابم جمله اي براي وصف احوال درونم

عاشقانه گويم يا عارفانه ؟

غزل سُرايم يا ترانه ؟

چه قصه اي گويم از حكايت زمانه ؟

زندگي جاريست و لحظه ها زيباست

دل من به دنبال روزنه اي براي سُرودن از زندگي

شب زيباست و ستاره ها را مي شمارم

رؤيا زيباست و ترانه هايي مي سُرايم

شاعرم يا ديوانه ؟

هوشيارم يا مستانه ؟

شعر سُرايم به كُدامين بهانه ؟

زندگي جاريست ، خدا نزديك است ، عشق زيباست

پس بزن ساز و بخوان آواز زيباي قلبت را

كه ترانه اي از عشق و زندگي خواهم سُرود

تا آخرين لحظه ، زندگي را دوست خواهم داشت

و تا آخرين نفس ، اُستوار و عاشقانه خواهم زيست

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 10:52

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

زمان های قديم، وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود.
فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:
عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند ،
و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬
دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬
فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر
به احساس تمام آدم های عاشق
                                سرک می کشند ...

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 16:52

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

                    

                                                                                                                    

باشي نباشي پيشه من تو بهترين همنفسي
هرجاي دنيا كه ميري به ارزوهات برسي
روزه تولده توئه ميلاده هرچي خاطره
روزي كه غيره ممكنه هيچ جوري از يادم بره

امروز تولد توست
امروز برگی می افتد
مرغی بال باز می کند
غنچه ی سپید مریمی عاشق عکسش را در آب برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد
امروز تولد توست...
نازنینم:
لمس بودنت مبارک

  

تولدت تولد تولدت مبارک 

عزیزه من گله من تولدت مبارک

عزیز شدی تو گل شدی شدی مثله عروسک 

عزیزه من گله من تولدت مبارک

رو سقفه این اتاقه یه عالمه ستاره 

میخوام تولدت رو جشن بگیرم دوباره

فشفشه های روشن بادکنکای رنگی

تودستامون میرقصن رقصه به این قشنگی

وقتشه که فوت کنی شمع هاروخاموش کنی

شادی رومهمون کنی غم روفراموش کنی

نگاه نکن اینقده تو اینه خودت رو

بیا ببر عزیزم کیکه تولدت رو

 

 

روز تولدت مبارک !

روز میلادت مبارک ای ستاره آسمان دل تنگی ام مبارک باد!‌تو ای تک واژه ی پرمعنای وجودم چه خوش آمدی تا ما را گردانی و حیران سازی ! روز تولدت خجسته باشد ای که هر ثانیه طلوع چشمانت غروبی غم انگیز در دلم رخ میدهد ! گاه و بی گاه به این می اندیشم که تو چگونه هستی‌؟ به این می اندیشم که کدامین خدا تو را متولد کرده تو را تا روزی چنان ما را عاشق کنی که با هر لحظه ندیدنت دیوانه وار به سوی مرگ برویم   ! چه کسی را خلق کرده تا نگاهش وجودم را تسخیر کرده و لبخندش چشمانم را میگریاند صدایش بغضم را در گلو می فشرد و هر چه و هر چه در توست همه و همه ان قدر خوش نیکوست که جز تپش قلبم چیز دیگری ندارد . روز تولدت شاد باشد برایت ای عشق تو شادی کوچک قلبم !‌و چه تلخ است برایم روز میلادت که حتی نمی توانم ثانیه ای تو را در کنارم داشته باشم . و چه عذاب آور است که بخواهم این روز را برای کسی که عشقش چنان در وجودم لانه کرده را از قلب کوچکم که بدون تو میمیرد بی تو جشن بگیرم . ان جشن عذاست ! عذای نیامدن و تنهایی ام !‌باشد روزی که در کنارت میلادت را جشنی بگیریم !‌هدیه ام به تو سبدی از عشق و محبت از انتهای قلبم که تو از همه ی آن ها بی نیازی . هدیه ام به تو لبخندی که این روز ها بی تو داشتنش فراموشم شده هدیه ات چند جمله کوتاه که آن چه حرف دلم به اندازه ی یک دنیاست رو به تو بگوید:  بی تو خزانی بی برگم . عاشقت هستم پس بیا که دیگر حتی ثانیه ای بی تو دوام نمی آورم و میلادت مبارک که خوش آمدی و من را عاشق خودت گرداندی تا دیگر حتی رهایی نیز ندارد باشد روزی که سال ها بعد از مرگم چنان در شادی و سرور به زندگیت ادامه بدهی بی ان که اندوهی بر تو بیاید . تولدت مبارک عشقم !

 

 

آره امشب شب شادی و شور
شب عشق شب جشن و سرور
امشب آسمون پر از ستارست
ماه خوشگل من غرق نوره
امشب همه جمعند توی خونه
پره رو دامنت گلای پونه
عطر تن تو عطر بهار
چقدر دوست دارم خدا میدونه
حالا نوبت فوت کردن شمعاس
میدرخشی تو جمع مث الماس
همه بگن مبارک ایشالله
تولد تو جشن همه گلهاس
تولدت مبارک گل پونه
گل عزیز من یکی یدونه
همه ترانه هام پیشکش چشمات
دلم میخواد فقط از تو بخونه

 


Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You
Happy BirthDay to You

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک

مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک
مبارک مبارک ، تولدت مبارک

ببین طلوع چشمات ، به دنیا چه قشنگه
نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه
صمیمی و یه رنگه

روز تولد توست ، همه میگن مبارک
منم میگم عزیزم ، تولدت مبارک
تولدت مبارک

گل ها رو تو گلدون جا بدین ، باغچه ها رو آبپاشی کنین
همه کوچه ها چراغونی ، خونه ها رو نقّاشی کنین

ماه و ستاره درمیاد ، تو اومدی به جشن ما
می ارزه برق چشمِ تو ، به نور سرتاپاشون

روز به این قشنگی ، هرگز کسی ندیده
صدای ساز و آواز ، به آسمون رسیده
به آسمون رسیده

امروز فقط روز توست ، می خوام دنیا بدونه
برای اسم زیبات ، می خونم عاشقونه
می خونم عاشقونه


تو آمدی به دنیا ، تو قلب من نشستی
خوش آمدی عزیزم ، که عشق من تو هستی

منم تا دنیا دنیاست ، قدر تو رو می دونم
امروز تولّد توست ، از ته دل می خونم

تولدت مبارک ، مبارک و مبارک
تولدت مبارک ، مبارک و مبارک
تولدت مبارک ، مبارک و مبارک
تولدت مبارک ، مبارک و مبارک

روز تولد تو شد تولدت مبارک
پارتی امشبت چی شد تولدت مبارک


کیک تولد بیارید تولدت مبارک
سبد سبد گل بیارید تولدت مبارک
کیک تولد بیارید تولدت مبارک
سبد سبد گل بیارید تولدت مبارک
تولدت مبارک

آرزو کن که امسال غصه و غم نباشه
از این همه عزیزان یک دونه کم نباشه
زندگیت از امروز با دلخوشی شروع شه
باز گل ناز خورشید ازرو چشات طلوع شه

دورش حلقه بزنید
بازم براش دست بزنید
حالا هورا بکشید
هر چی غم پس بزنید

وای چه قشنگ امشب شب تولد توست
وای همه شادن امشب فقط به خاطر تو
تولدت مبارک




من کیم عاشق و سرگشته لحظه های تو
تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو
آره امشب شب میلاد قشنگه یار من
شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من

کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من
جونمو هدیه کنم فقط باشی تو یار من
آره امشب شب میلاد قشنگه یار من
شب میلاده ولی تو نسیتی در کنار من

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته
با رفتنت عزیزم قامت من شکسته
وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم
به جای گریه کردن واست هدیه بیارم

تولدت مبارک ای تو عزیز رفته
کاشی می شد که امشب بشی مثل گذشته

من کیم عاشق و سرگشته لحظه های تو
تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو
آره امشب شب میلاد قشنگه یار من
شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من

کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من
جونمو هدیه کنم فقط باشی تو یار من
آره امشب شب میلاد قشنگه یار من
شب میلاده ولی تو نسیتی در کنار من

تولدت مبارک ای تو عزیز رفته
کاشی می شد که امشب بشی مثل گذشته
وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم
به جای گریه کردن واست هدیه بیارم

تولدت مبارک ای تو به دل نشسته
با رفتنت عزیزم قامت من شکسته

تولدت مبارک ای تو عزیز رفته
کاشی می شد که امشب بشی مثل گذشته

 

 

امیر جان عزیزم تولدت مبارک گلم

ایشاا... که ۱۲۰ ساله بشی

 

    



نوشته شده توسط مهناز تاریخ یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 12:3

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

دیدی ‌آخرش من و گذاشت و رفت
از زمین قلبم رو بر نداشت و رفت
دیدی آخرش من و دیوونه کرد
واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون وعده هایی که رنگی بود
 تمومش فقط واسه قشنگی بود
 دیدی اون که دلم و بهش دادم
رفت و از چشمای نازش افتادم
دیدی اونی که می گفت مال منه
دم آخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسمم و از دفترش
رفت و اسفند نزدم دور سرش
دیدی اون نخواست برم به بدرقش
دیدی که باختم توی مسابقش
دیدی مهربونیا رو زد کنار
رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار
 دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت
گفت شاید ببینمت توی بهشت
 دیدی بی خبر گذاشت و رفت و سفر
گفت بذار بمونه چشم اون به در
دیدی افتاد اسم من سر زبون
همشون گفتن به اون نامهربون
 دیدی که دعاها مستجاب نشد
 آخرم دلش واسم کباب نشد
دیدی لااقل نزد به پنجره
که بهم خبر بده می خواد بره
دیدی رفت بدون هیچ سر و صدا
 ولی من سپردمش دست خدا
 دیدی بی خداحافظی روونه شد
دیدی قولاش و گذاشت تو چمدون
 که دیگه نمونه از اونا نشون
دیدی با دل این و در میون نذاشت
 رفت و از خاظره ها نشون نذاشت
دیدی آخرش من رو نظر زدن
تو سر این دل در به در زدن
دیدی آخرش من و تنها گذاشت
 تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت
یعنی رفته اونجا آشیان کنه
یا می خواسته من رو امتحان کنه
 دیدی حتی اون نگفت می ره کجا
چه بده رسمای روزگار ما
دیدی خواستمش ولی من و نخواست
 اینم از بازیای دنیای ماست
حالا چند روزیه که بدون اون
 چشم من خیره شده به آسمون
امون از عاشقیای چنروزه
 که فقط یکی تو شعرش می سوزه
چه کنم خدا پشیمونش کنه
یا که مثل من پریشونش کنه
رفت و دیگه نمی یاد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا




نوشته شده توسط مهناز تاریخ جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 21:27

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

بیا به خونه ی دلم ، که آشناترین تویی
میون این همه صدا ، صدای دلنشین تویی

اگه بیای به دیدنم ، سر به ستاره می زنم
هر چی ترانه ست می خونم ، هرچی سکوته می شکنم

تو این هوای بی کسی ، با این همه دلواپسی
می میرم و جون می کنم ، اگه به دادم نرسی

* * * * * * * * * *

باید بدونی این دلم ، اسیر تو دستهای غم
برای زنده موندنم ، باید بیای به دیدنم

اگه بیای به دیدنم ، میرم تو شهر قصّه ها
واسه تو قصری می سازم ، تو سرزمین رویاها

* * * * * * * * * *

بیا به خونه ی دلم ، که آشناترین تویی
میون این همه صدا ، صدای دلنشین تویی

اگه بیای به دیدنم ، سر به ستاره می زنم
هر چی ترانه ست می خونم ، هرچی سکوته می شکنم

 * * * * * * * * * *

باید بدونی این دلم ، اسیر تو دستهای غم
برای زنده موندنم ، باید بیای به دیدنم

اگه بیای به دیدنم ، میرم تو شهر قصّه ها
واسه تو قصری می سازم ، تو سرزمین رویاها


 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 23:2

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

 

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
زيباترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق توبود
خیلی سخته اونی که واسه چشات میمیره ، بره و دیگه سراغی از تو و اون چشات نگییره

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی ، امّا وقتی که بهار شد ، یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی ، وسط راه امّا از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره ، ولی وقتی که رسیدی اونجا ، ببینی روز شده دوباره

 
 اگه قلبمو شکستی به فدایه یک نگاهت
 
این منم چون گل پرپرکه نشستم سر راهت
 
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
 
اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم
 
اگه عاشقی یه درده چه کسی این دردو ندیده
 
تو بگو کدوم عاشق رنج دوری نکشیده
 
اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم
 
میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم
 
تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند
 
تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
 
چی بگم وقتی که عاشق زخمی تیغه هلاکه
 
همه بال و پر زدنهاش قصه مرگی رو خاکه
وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت...
وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد...
وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم
و بگم که چقدر دوست دارم ...
هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت.

اينجا سرودن چه سخت است بدون وجود تو، بدون ياد تو ...
با عشق همنشين بودن چه سخت است بي نام آيينه وار تو ...
گاهي دلم نمي تپد و عبور پاك ملكوتي تو را در كنار رنگين كمان خوبي ها نمي بينم...
اينجا هر وقت عطر ياد تو در خونه جونم نمي پيچه انگاري خودمو گم كردم!
و از اوون به بعد مهلتي پيدا نمي كنم براي پيدا كردن خودم...
اينك شب از راه رسيده، كسي پشت درهاي بسته غريب، ترانه مي خواند...
«من براي تو مي خونم هنوز از اين ور ديوار ...»
بعضي شب ها صداي پر احساستو با گوش جان مي شنوم كه فرياد مي كند كه كجاست آن منِ افلاكي تو ...
گاهي از تنهاييت مي خواني و گاهي از عشق، گاهي طلب، گاهي استغنا...
گاهي فنا و گاهي بودن محض.
از عشق كه مي خووني انگار من و به جايي دور از تصور مي بري...
هرچند که تو نيستي اما هر شب صداي تو براي من شعر مي‌خواند و با هم سفر مي‌رويم.

                

 



نوشته شده توسط مهناز تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 17:2

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
 دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
 خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چه قدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دوبوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت
 با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غنچگیشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت
گلای قصه ی ما ، اهالی شهر ، بهار
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
فک نمی کردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن ، با هم می میرن از غم باد و تگرگ
 یه روز اما یه غریبه اومد و آروم وترد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر
هر کدون یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی می شد اگه تو دنیا ، قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس
که فقط تو کار دنیا ، دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن ، خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال ، خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چه قدر به فکر هم ، اما چقد در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم ، بی خبرن
 روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها روسر خیلی کسا در می یاره
بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون ، چه بهار
نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم می یاره ، بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازیای تلخ روزگار




نوشته شده توسط مهناز تاریخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 21:13

|+|

http://baharegharib.blogfa.com

بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد
کمی رویا ی نیلوفر بکاریم
بیا در یک شب آرام و مهتاب
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا گه گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی بخوانیم
بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یک گل لادن بچینیم
 کنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا کبود است
 شبی که بینوا می سوخت از تب
کنار او افق شاید نبوده ست
بیا یک شب برای قلبهامان
ز نور عاطفه قابی بسازیم
برای آسمان این دل پاک
بیا یک بار مهتابی بسازیم
بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم
کنار هر دلی یک شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم
بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشک از چشمی بشوییم
بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم
بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم
بیا از قلبمان روزی بپرسیم
که تا حالا در این دنیا چه کردیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دلهای شکسته
به فکر سیل بی پایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته
به فکر اینکه باید تا سحرگاه
برای پیوند یک شب دعا کند
ز ژرفای نگاه یک گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد
که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهای شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان
برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بالهایش لانه باشیم
بیا با یک نگاه آسمانی
ز درد یک ستاره کم نماییم
 بیا روزی فضای شهرمان را
 پر از آرامش شبنم نماییم
بیا با بر گ های گل سرخ
به درد زنبقی مرهم گذاریم
اگر دل را طلب کردند از تو
مبادا که بگویی ما نداریم
بیا در لحظه های بی قراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم
بیا دلهای عاشق را بگردیم
 که شاید ردی از قلبش بیا بیم
بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های آبیش را
 به روی حجم احساس پاشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
 که تا او هست ما هم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک پاک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم




نوشته شده توسط مهناز تاریخ دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 21:12

|+|

http://baharegharib.blogfa.com